چند سال قبل بود که با کلی ذوق روپوش سرمه ای رنگی بر تنش کرد و کوله پشتی سبز و آبی رنگش را بر کولش انداخت. دستی به موهای تازه کوتاه شده پسرک کشید و بعد چند قدمی عقب رفت و نگاهش کرد. زیر لب چیزی زمزمه کرد و بعد از بین لب هایش پرتاب کرد سمت پسرک. چشم هایش خیس شد، یاد همه روزهایی افتاد که کودکش زمین خورد و بلندش کرد، یاد گریه های نیمه شب، بوی گریمیچر. یاد آن شب بارانی افتاد که پسرش در تب می سوخت، پدر شبکار بود و مادر مانده بود و پسر چهار ماهه اش و آسمانی که خیس شده بود از باران. یاد همه روزهای این هفت سال افتاد. اشک چشمانش را پاک کرد، جلو آمد، نشست و پسرک را در آغوش کشید و بعد لب هایش را چسباند به پیشانی او. پسر اما نمی خواست از مادر جدا شود، گریه می کرد.مادر دلش را قرص می کرد که فقط چند ساعت دیگر برمی گردی، که آنجا کلی دوست پیدا می کنی و ... .
حالا، چند سال گذشته و پسر که قدش بلند تر از مادر شده، کوله پلنگی رنگش را به پشت می اندازد. مادر از دور نگاهش می کند، جلو می آید و پسر را در آغوش می کشد. این بار پسر خم می شود و مادر، خودش را بالا می کشد و روی سرانگشت شصتش می ایستد. مادر باز هم دستی به موهای تازه کوتاه شده پسرش می کشد، چشم هایش خیس می شود. اینبار پسر دل مادرش را قرص می کند که زود برمی گردم و آنجا کلی دوست پیدا خواهم کرد.
پسر اما باز هم اشتباه کرد.
این آخرین نوازش مادرانه دنیای مادر بود. بعد از این چشم های مادر برای همیشه خیس خواهد ماند.

برچسب:
نویسنده: کوروش کریمیان