از کافه بیرون می آیم.هنوز صدای فور سیزن تو گوشمه. گیجم. صدایش را نمی شنوم که صدایم میکند، خسروووو. نگاهشم میکنم که با چه ذوقی تعریف می کند.
در خیابان پیر مرد و پیرزن هایی را می بینم که از کنارم رد می شوند. دختران و پسران خوش هیکل. مردان عجول مشوش و زنانی که به ویترین دکان ها خیره مانده اند. یاد پدرم می افتم و مادرم. پیر شده اند و دارند پیرتر می شوند. هر روز می بینم که مادرم درد جدیدی به سراغش می آید و امید که از زندگشان پر کشیده.
گویا کافه زندگی کاری جز تکرار برایمان نکرده. ومن گاهی فکر میکنم این تلخی قهوه نیست، تلخی تکرار است که کاممان را تلخ می کند. گاهی به خانم قهوه چی می گویم: قهوه تان امروز تلخ تر شده بود. و چشمانش خیره می شوم تا بشنوم که: "خب امروز تکرارش بیشتر شده". نمی گوید. از پله های مترو پایین می آیم. دختر جوانی دوان دوان از پشت خودش را به جلو من می اندازد و کارت آبی رنگ بانک ملی را نشانم میدهد و می پرسد که این کارت برای شماست؟ کارت را میگیرم، چند ثانیه نگاه میکنم . روی کارت نوشته خسرو شریف نیا.