- حالم خوب نبود. با یکی از دوستانم قرار بود بریم خیابون انقلاب و بعدشم بریم یه جا بستنی یا قهوه بزنیم بر بدن. حالم خوش نبود. وقتی نشستیم و شروع کردیم به گپ زدن تازه متوجه نگاهش شدم. چشمانش از کاسه چشم بیرون زده بود و تعجب رو میشد از همه جای رفتارش تشخیص داد. داشتم برایش تعریف می کردم که چرا این روزها حالم خراب است و نمی دانم چه می خواهم از دنیا. شروع که کردم به صحبت خوب فهمیدم که تحمل هر ثانیه حرف های من برایش عذابیست بزرگ. اما خب چه کار می توانستم کنم؟ اگر این جفت گوش را از دست می دادم، معلوم نبود تا کی در دلم می ماند و حتی به خودم هم واگویه نمی کردم و اگر حرف ها را واگویه نکنی – حتی به خود – می ماند و کپک می زند. برایش گفتم که کودکی علاقمند به چه چیزهای خنده داری بودم. بعد از نوجوانی گفتم و جوانی. در این فاصله چقدر مسیر من عوض شده – با اراده و بی اراده. و این مرا آزار می دهد که سه شنبه این هفته تلاشم برای سفر است و سه شنبه بعدی تلاشم برای بیزنس آنلاین و احتمالا سه شنبه بعدتر مشغول کند و کاو در مورد ساز و موسیقی هستم. همچنان مشغول تعریف بودم، تغییر حالت چشمانش را در میانه راه کسالتت و تعجب درک می کردم.
- بسیار شنیده ام که آدم های بزرگ در کار خودشان حسابی عمیق می شوند و انسان های سطحی همه چی دانند و هیچ. بسیار شنیده ام و خوانده ام که همه چی دانی و هیچ ندانی را تقبیح می کنند و می گویند آن ها که به جایی می رسند و برای خودشان آدمی می شوند، از جمله همان هایی هستند که در یک وجه خیلی قوی هستند و در بعضی وجوه احتمالا بسیار ضعیف.
- فوتبال که بازی میکردم، مثال علی دایی را زیاد می شنیدم. آن سال ها علی دایی تازه از اوج در حال فرود بود، اما خب به هر ترتیب، شده بود الگوی خیلی ها. همه می گفتند علی دایی روزی که شروع کرد حتی پاس بغل پا هم بلد نبود و فقط میتوانست عالی هد بزند. حکایتی همه دان بود که علی دایی یک بعد بسیار قوی داشته – هد زدن عالی – و در بقیه ابعاد به شدت ضعیف بوده – البته که آن روزها دیگر کسی نمی توانست ادعا کند که علی دایی دیگر نمی تواند بازی با پا انجام دهد، که اگر اینطور می شد و کسی این حرف را می زد، جوابش را همه می دانستند که پس آن گل به میلان را چه کسی با پا زد؟ ننه صمد؟ بعد از آن که مطمئن شدم دوای درد من در قوی شدن یکی از ابعاد وجودی فوتبالی من است، شروع کردم به هد زدن. دوست یکی از دوستان نزدیکم خوب هد میزد، قدرت بدنی خوبی دشت و می توانستم از او کمک بگیرم. تمرین های محسن – همان دوستم که خوب هد می زد – را زیر نظر می گرفتم و تکرارش می کردم. آنقدر با دیوارهای بلند کنار زمین خاکی تمرین کردم که تبدیل شدم به هدزنی قهار. خوب یادم هست که یکی از همان روزها کاپتان تیم جدیدی که به آن اضافه شده بودم می گفت: اگر کسی هد زدن خسرو رو ببینه فکر می کنه بازیکن تیم ملیه، و اگر بازی با پای او را ببینند نظرشان سریع عوض خواهد شد.
- بگذارید چند کلمه بنویسم و شما فقط بخوانید: فوتبال، بسکتبال، فروشندگی و ویزیتوری و پخش، سنتز و نانوشیمی، شوینده و واکس ماشین، مواد شیمیایی، بیزنس آنلاین، بازاریابی محتوا، نواختن ساز و تلاش برای آواز خواندن، شعر و ترانه و داستان – از نوع نوشتن و خواندنش، تکنیک های بازاریابی و فروش، سفر و خواندن از از انواع سفر، عشق به عکاسی و همزمان علاقه به طراحی سایت، تفکر روی کمپین های تبلیغاتی و بعد بررسی هزار کار غیر مرتبط دیگر!
باور کنید می توانم باز هم این کلمات رو ادامه بدم، آنقدر که شماهم مثل من خسته شوید.
- گاهی با خودت می نشینی و خلوت می کنی. انگار نمی دانی به کجا می روی. کنار جاده می نشینی. به ماشین ها که با سرعت در گذرند تماشا می کنی. آفتاب می شود، بعد کم کم باد خنکی شروع به وزش می کند. خورشید را می بینی که غروب می کند. صدای زوزه از پشت سرت به گوش می رسد. شب را به هر ترتیبی که هست صبح می کنی. و فردا باز همان حکایت آشنای روزهای قبل. باز هم نشستن و تماشا کردن و طلوع و غروب و زوزه و ... .
هر ماشینی که گذر می کند، با خودت می گویی: یعنی این ماشین داره کجا میره، اصلا اونا که دارن تو ماشین گپ می زنن، چی میگن؟ کارشون چیه و چرا میرن، چرا نمیان!
کنار جاده زندگی نشسته ام و انگار چند سالی هست که همانجا جاخشک کرده ام. هی می روم و می آیم. هنوز هم نفهمیده ام کجا ی این دنیا باید مقصد من باشد؟
- گاهی هم از خودم خنده ام می گیرد. وسایلی که هر کدام مرا به دوره ای از زندگی بر می گردانند دور تا دورم را گرفته. پیراهن و شورت ورزشی، سه تار و کتاب های ملودی، کتاب های شعر و نوشته هایی که اسمشان را شعر گذاشته بودم و می بردمشان به جلسات شعر خوانی و می خواندمشان، بشر، قیف و دماسنج قس علی هذا.
می توانم دو صد سینه سخن بگویم. راستش را بخواهید، خودم سرگیجه میگیرم از این همه تکثر.
نخ تسبیح:
برچسب: تسبیح,
نویسنده: کوروش کریمیان