عجب حکایتی است. گاهی دلت می خواهد دیوانه باشی، بزنی به در جهالت و گند بزنی به آینده. بی خیال گذشته.
گاهی دلت بی خود و بی دلیل گوشه کافه ای شلوغ می خواهد. آنجا که بنشینی و تماشا کنی و تماشا. آنقدر که بیرونت کنند از کافه.
خدا را چه دیدی، از کافه دنیا که بیرونت کردند، شاید زندگی همانجا باشد. آنجا که بی خیال از آبرو، بی خیال گذشته و بی خیال هر مزخرف دیگری می شوی. و لبخند می زنی به استقبال این اتفاق. آنجا تو می مانی و خودت!
آنجا احتمالا می توانی بگریی، بخندی و آزاد باشی. نه رنگ ها بر تو اجبار می شوند و نه قواعد از پیش ساخته.
اما خب در دنیای تنهایی، خنده و گریه یکیست. در کافه است که قهوه به تلخی معنا می دهد. بیرون از کافه قهوه ای در کار نیست. آنجا که تلخی معنای خودش را از دست دهد، صحبت از انتخاب تلخی و شیرینی احمقانه نیست؟
راستی، از کافه دنیا که بیرونت کردند، همانوقت که خارج از قواعد شدی، دلت برای چه کسی تنگ می شود؟ برای کدام لحظه، کدام صدا و کدام اتفاق. دست های مادر یا نگاه پدر و یا خیال معشوقه ای که وصالش را طالبی.
آخر در دنیای بی جاذبه قدم زدن چه معنا دارد!
بیرون از کافه دنیا، تو مانده ای و تنهایی. و چه حکایتی است این تنهایی.
آخر در دنیایی که جماعتی نیست، تنهایی چه معنا دارد!
اینجا دلت ورای قواعد را طلب می کند، بیرون که می روی اما قاعده ای درکار نیست تا دلت هوای ورای آن را کند.
عجب تناقضیست این خیال.
برچسب: کافه دنیا چت,کافه های معروف دنیا,بهترین کافه دنیا,زیباترین کافه دنیا,کافه های دنیا,کافه های مشهور دنیا,
نویسنده: کوروش کریمیان