خرید بک لینک

روز شلوغی بود و گرم – و حتی داغ. از آسمان شراره های خورشید روی شانه های شهر سرازیر شده بود. از دفتر بیرون زدم و سر خیابان منتظر تاکسی شدم.

- میدون فاطمی . میدون فاطمی . میدون فاطمی می ری آقا؟.

- تا سر فاطمی میرم.

- نه مرسی.

- میدون فاطمی . میدون فاطمی. میدون ...

تاکسی سبز رنگ نسبتا تمیزی ایستاد. موکدا طوری پرسیدم که میم میدون کامل ادا شود. راننده مردی بود میانسال، با موهای جوگندمی نسبتا بلند و لخت و ریش های نسبتا بلند و ایضا جوگندمی. با سر اشاره کرد که بنشینم. تا سوار شدم شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن. احوالپرسی کرد و موکدا پرسید مقصد را پرسید؟ گفتم بله. ممنون. سعی می کرد تند حرف بزند. جلو داشپورت، همانجا که عقربه های کیلومترشمار و بنزین چه و چه جا خشک کرده اند، فلش کارت های آموزش زبان بدجور خودنمایی می کرد.از پخش ماشین صدای خانمی شنیده می شد که بسیار شمرده شمرده انگلیسی صحبت میکرد. جملات خانم کوتاه بود و در نگاه اول بی معنی – تازه اگر جمله ای منعقد می شد. مرد که شروع کرد به صحبت ، به جهت اینکه مطمئن بشه میفهمم منظورش رو پرسید: Do you understand?

من که تعجب کرده بودم، گفتم yes.

از میدون ولیعصر تا خیابان فاطمی چند جمله ای انگلیسی گفت. ابتدای فاطمی بقیه مسافرها پیاده شدند و رفتم جلو نشستم. شروع کرد به صحبت کردن و سعی کرد انگلیسی تمرین کند. به خیال خودش خوب حریف تمرینی ای گیر آورده بود. پرسیدم چند وقت می شه که زبان میخونی؟ گفت شش ماه. برای مردی که شاغل است و آن هم شغلی به سختی رانندگی در میانه شهر همیشه شلوغ تهران، واقعا خوب بود که حالا بعد از شش ماه می توانست اینطور صحبت کند. پرسیدم چند سال داری که سوال من را با معمایی جواب داد. گفتم شصت؟ قیافه اش در هم شد. بعد گفتم پنجاه. معلوم شد که پنجاه و سه سال سن دارد. از روزگار گفت و انگیزه اش برای یادگیری زبان. می گفت روزی هشت ساعت زبان تمرین می کند و همیشه در ماشینش فایل های صوتی آموزشی زبان در حال پخش است. میگفت زیاد با مسافر ها انگلیسی حرف میزنم . اگر طرف مقابل متوجه شود و تن بدهد به ادامه بازی، زهی سرمایه و اگر هم نه، که هیچ.

خلاصه اینکه تا برسیم به انتهای میدان فاطمی کلی گپ زدیم.

کلی انگیزه گرفتم و کلی ذوق کردم که درمیانه این همه بوق و کرنای خیابان ها، در میان این همه بی انگیزگی، با راننده ای مواجه شدم که وقتی مسافر دیگری به او گفت: من فکر می کردم راننده های تاکسی فقط از سیاست حرف می زنند، با وجود اینکه متوجه دلخوری آقای راننده از حرف خانم مسافر شدم، با رویی گشاده گفت، نه. علاقه ای به سیاست ندارم و تمرین می کنم به جای آن.

خلاصه اینکه اگر مثل من آقای راننده قصه ما را دیدید فرصت را از دست ندهید. حتی اگر مسیرش به مقصد شما نمی خورد!

گمان می کنم تجربه ایست ناب.

پی نوشت اول: قرار بود دیروز ماجرا رو اینجا بنویسم که خلف وعده شد.

پی نوشت دوم: اسم ایشان را یادم رفت بپرسم. بعدش افسوس خوردم، و بعدتر با خودم گفتم اصلا چه اهمیتی دارد اسمش چیست. شاید رضا، کیوان، روبرتو، مایکل و یا هر اسم دیگری. چه خوب شد با ایشان عکس گرفتم.

پس نوشت سوم: از ایشان برای انتشار عکس اجازه گرفته ام.

برچسب: تاکسی,تاکسی فرودگاه امام,تاکسی یاب,تاکسیرانی تهران,تاکسیدرمی,تاکسی تلفنی,تاکسی تلفنی تهران,تاکسیدو,تاکسی جعفر پناهی,تاکسی دریایی, نویسنده: کوروش کریمیان تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 15:33

صفحه بندی