مطمئنا شما هم اگر گذرتان به تهران افتاده باشد، پسران و دختران نوجوان و گاهی خردسالی را در کنار خیابان دیده اید که ابتدا تعجب کرده اید و بعد متاسف شده اید و بعد هم سِر. من هم مثل همه تهران نشین ها نسبت به این ماجرا سر شده ام. می گویم همه، چون بعید می دانم تعداد سر نشده ها آنقدر باشد که بتوان از نظر آماری برایشان ارزشی قائل شد – تازه همین قدر را هم باور ندارم. چندین بار، تصمیم داشتم چندین سوژه و چندین نوشته را اینجا به اشتراک بگذرارم و هر بار با خودم گفتم نکند که شو آف باشد. از آن اداهای با مرامی و خیرخواهی های من باب ریا. یک بار در وبلاگ قدیمی خودم نوشتم که حتی آن نوشته پاک شد و نسخه ای هم از آن ندارم.
امروز اما در اتوبوس، دختری را دیدم که نهایتا هفت سال سن داشت. چشم هایی بادامی، موهایی خرمایی، هیکلی استخوانی و زیبا. لحنی کودکانه که هیچ بازیگری نمی تواند تقلیدش کند. معصومیتی که از چشمانش بیرون می جهید. یک بلوز شلوار قرمز به تن داشت، از همان ها که ما به آن می گوییم لباس تو خونه ای - که یعنی برای بیرون مناسب نیست. حال بگذریم از این که زمستان است و سرد، و این لباس قرار است کودکی را گرم هم نگه دارد.. دستمال می فروخت و آدامس. با خودتان فکر نکنید که از او چیزی خریدم. نه. گفتم که ، سر شده ام، سر شده ایم.
حالا گیریم که چیزی هم خریدم. روزگار کودکی این دختر را که در راهروهای اتوبوس و سوز زمستان خیابان های تهران می گذرد را چه کسی می خرد؟ چه کسی به این دختر و بقیه دختران و پسران اینچنینی نگاهی می کند. نگاهی بدون سر شدگی.
میدانی رفیق، راستش را بخواهی مطمئنم که هیچکس، نه من و نه حتی آن پسر جوانی که از او آدامس خرید. هیچکدام چشم هایمان و قلب هایمان در مقابل این سر شدگی مقاومت نمی کنند. در مقابل آن دختری که در مقابل ویترین شیرینی فروشی چشمانش دنیا دنیا ذوق دارد، در مقابل آن پسری که در خیابان ها می دود به دنبال توپ پلاستیکی از قبل پاره شده، در مقابل همه این لحظات. همه ما سر شده ایم. از کافی شاپ و رستوران و فروشگاه که بیرون می آییم حتی آنها را نمی بینیم. در سرمای زمستان، گرمای تابستان.
خیلی وقت ها دوستانم به من می گویند اینها را باندهایی در چهارراه ها پخش می کنند تا گدایی کنند و چیزی نصیبب خودشان نمی شود. با خود می گویم، خوب که چه؟ حالا اگر باندهای توزیعی هم وجود داشته باشند، دلیلی می شود که کودکیشان برگردد یا تضمینی برای تجدید کودکی؟دلیلی می شود که ریحانه کوچک کودکی نکند؟ ریحانه را خودم هر روز سر چهار راهی در خیابان انقلاب می دیدم. یک روز پرسیدم کلاس چندمی؟ یادم نیست چندم، ولی دبستان بود. مادرش کمی جلوتر بود. معلوم بود مادرش است، چشم هایش مراقب ریحانه بود. مادر ریحانه جوراب می فروخت. ریحانه هیچ نمی فروخت. کنار مادر می نشست. گاهی میدیدم که کتاب در دست دارد. نه از آن کتاب هایی که مثلا من دارم درس می خوانم. کتاب واقعی بود.
حتی گاهی دختران و پسرانی را دیده ام که مشخص بود آموزش دیده اند تا چطور جلوه دهند تا ترحم عابرین را جلب کنند. تا تو را به سوپر مارکت بکشانند و آنجا از تو اجناس متفاوت طلب کنند، ازشامپو گرفته تا شیر و کیک. از فروشگاه که بیرون می آیی ده متر جلوتر پسر دیگری همان کلمات را با همان لحن تکرار می کند. با این حال دل آدم سر شده ای مثل من را اگر به شلنگ یک دو پنج هم وصل کند، باز هم آتش این سوختگی برای همیشه خاموش نمی شود. آتش این سوختگی روزی سَز از زیر خاکستر این شهر سِر شده بیرون خواهد آورد و نهیبش را به همه ما نشان خواهد داد. به همه ما مردان و زنان محترمی که سِر شده ایم و حتی خودمان هم نمی دانیم.