
از کافه بیرون می آیم.هنوز صدای فور سیزن تو گوشمه. گیجم. صدایش را نمی شنوم که صدایم میکند، خسروووو. نگاهشم میکنم که با چه ذوقی تعریف می کند. در خیابان پیر مرد و پیرزن هایی را می بینم که از کنارم رد می شوند. دختران و پسران خوش هیکل. مردان عجول مشوش و زنانی که به ویترین دکان ها خیره مانده اند. یاد پدرم می افتم و مادرم. پیر شده اند و دارند پیرتر می شوند. هر روز می بینم که مادرم درد جدیدی به سراغش می آید و امید که از زندگشان پر کشیده. گویا کافه زندگی کاری جز تکرار برایمان نکرده. ومن گاهی فکر میکنم این تلخی قهوه نیست، تلخی تکرار است که کاممان را تلخ می کند. گاهی به خانم قهوه چی می گویم: قهوه تان ام...
ادامه مطلب
عجب حکایتی است. گاهی دلت می خواهد دیوانه باشی، بزنی به در جهالت و گند بزنی به آینده. بی خیال گذشته. گاهی دلت بی خود و بی دلیل گوشه کافه ای شلوغ می خواهد. آنجا که بنشینی و تماشا کنی و تماشا. آنقدر که بیرونت کنند از کافه. خدا را چه دیدی، از کافه دنیا که بیرونت کردند، شاید زندگی همانجا باشد. آنجا که بی خیال از آبرو، بی خیال گذشته و بی خیال هر مزخرف دیگری می شوی. و لبخند می زنی به استقبال این اتفاق. آنجا تو می مانی و خودت! آنجا احتمالا می توانی بگریی، بخندی و آزاد باشی. نه رنگ ها بر تو اجبار می شوند و نه قواعد از پیش ساخته. اما خب در دنیای تنهایی، خنده و گریه یکیست. ...
ادامه مطلب