
- حالم خوب نبود. با یکی از دوستانم قرار بود بریم خیابون انقلاب و بعدشم بریم یه جا بستنی یا قهوه بزنیم بر بدن. حالم خوش نبود. وقتی نشستیم و شروع کردیم به گپ زدن تازه متوجه نگاهش شدم. چشمانش از کاسه چشم بیرون زده بود و تعجب رو میشد از همه جای رفتارش تشخیص داد. داشتم برایش تعریف می کردم که چرا این روزها حالم خراب است و نمی دانم چه می خواهم از دنیا. شروع که کردم به صحبت خوب فهمیدم که تحمل هر ثانیه حرف های من برایش عذابیست بزرگ. اما خب چه کار می توانستم کنم؟ اگر این جفت گوش را از دست می دادم، معلوم نبود تا کی در دلم می ماند و حتی به خودم هم واگویه نمی کردم و اگر حرف ها را واگویه نکنی – ح...
ادامه مطلب