
روز شلوغی بود و گرم – و حتی داغ. از آسمان شراره های خورشید روی شانه های شهر سرازیر شده بود. از دفتر بیرون زدم و سر خیابان منتظر تاکسی شدم. - میدون فاطمی . میدون فاطمی . میدون فاطمی می ری آقا؟. - تا سر فاطمی میرم. - نه مرسی. - میدون فاطمی . میدون فاطمی. میدون ... تاکسی سبز رنگ نسبتا تمیزی ایستاد. موکدا طوری پرسیدم که میم میدون کامل ادا شود. راننده مردی بود میانسال، با موهای جوگندمی نسبتا بلند و لخت و ریش های نسبتا بلند و ایضا جوگندمی. با سر اشاره کرد که بنشینم. تا سوار شدم شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن. احوالپرسی کرد و موکدا پرسید مقصد را پرسید؟ ...
ادامه مطلب